به پست داکمان دیشب ایمیل زدم که این یک هفته را آف بده، میخواهم استراحت کنم. جواب داد که بهتر است این هفته کار را پیش ببریم چون هفته دیگر نیست. هیچ کاری از چهارشنبه هفته قبل نکردهام. جوابهایمان خوب است کافی است کمی فورمول ها را دقیقترش کنیم. باید شبیهسازی هایم را ران کنم. حوصله کار کردن ندارم دیگر. هوا بدجوری خوب است، بهاری و خنک.این روزها در زیر آفناب شنا میکنم. تنهایی شنا رفتن را دوست دارم. شنایم هنوز خوب نیست. کرال را به زحمت می روم، خسته میشوم وسطش و بقیه را غورباقه تمام میکنم. غورباقه به نظرم شنای زشتی است، دوست دارم آرام غوطهور باشم و جلو بروم، کرال پشت بهترین راهش هست. آن را هم تا نیمه استخر می روم. وسط راه وارد آن یکی لاین میشوم و باید برگردم و بقیه راه را غورباقه بروم. کل این فرآیند شنا کردنم هم ۴۰ دقیقه طول میکشد. حوصله ام سر میرود زود میروم. هنوز وقتی تنها هستم قسمت عمیق نمیروم، می ترسم. همیشه آن دو شخصیت درونیام درگیرند. یکی میخواهد هیجان داشته باشد و تجربه کند و آن دیگری محافظه کار و آرام است. دعوایشان را دوست دارم. موقع شنا کردن به هردوشان گوش میکنم اما در نهایت کار خودم را میکنم، من هیچکدام از آندو نیستم.
امروز I20 جدیدم را گرفتم. تویش نوشته شدهبود دانشجوی ریاضی. خوشحال شدم از دیدنش. هنوز گاهی نگران ترم پاییزم میشوم، باید TA شوم. دنبال فاندم نباشم جور نمیشود.
این روزها شهر خالی شده. همه جا آرام و خلوت است. اینجوری بیشتر دوستاش دارم. بیشتر روزم را خانه هستم، از وقتی آفیسم را تحویل داده ام دلیلی ندارم که از خانه بیرون روم. پرینتری که داشتم را هم راه انداختم، یکی از مهمترین دلایلم برای آفیس رفتن همین پرینت کردن بود.
روزهایم بدون اتفاق پیش میروند. راضیام از گذرشان اما بدیاش این است که نمیشود با آدم ها آنقدر ارتباطی برقرار کرد. از احوال پرسی که میگذرد حرفی نمیماند برای گفتن...
از چیزهایی فرار میکنم همیشه. قدرت مواجهه با مشکل اصلی را نداشتهام. همین بوده که تا الان به من ضرر رسانده. فکر کنم آدم خوش شانسی هستم، عاقبت اتفاقات بد زندگیام به نفعام شده. شاید هم از خوشخیالیام میآید. نمیدانم الان کدام اشتباهاتام بوده. قسمت مهمی از زندگیام را دارم با شرایط دانشجویی میگذرانم. بالاخره باید کار کنم روزی و پول در آورم، نمیدانم آن یک روز کی میآید. پولی که الان از دانشگاه میگیرم هم برایم کافی بوده. شاید بهخاطر همین بوده که به فکرش نیافتاده ام. دلم میخواهد سفر بروم بیشتر. کلا در زندگی ایده آل ام دوست دارم ریسرچ کنم و گاهی هم سفر بروم. جاهای جدید و ناشناخته!یکی یکی از قیدهایی که داشتم دارم آزاد میشوم. حس خوبی است رهایی. مثل این است که خانهات را روی تپه بنا کنی. به آدمهای اطرافم زیاد توجه نمیکنم این روزها. به شدت خودخواه و خودنما شدم. لذت میبرم تحسینام که میکنند به خاطر ذهنیت مستقلام. خاطرههایم از آدم ها نیست، از حس خودم هست و اتفاقها. مثل این میماند که در دنیای من همه بدون صورتاند، بدون شکل... خودم را هم شکل خاصی نمیبینم.
آدمها مرا بهخاطر میآورند اما. گاهی نظری دادهام، شوخی ای کردهام یا برخوردی... دنیایم مستقل و محکم است. گاهی که حضور کسی را میخواهم راه میدهم، گاهی هم چندین روز در خلوت خودم میمانم.
دیگر نه درس خواندن برایم مهم است نه نخواندن. نه تحویل پروژه نه کار نه چیزی. اگر لذت ببرم انجامش میدهم وگر نه که در مینیموم زمان چیزی سرهم میکنم. حس مهم بودنشان بود که استرس میآورد. گاه فکر میکنم تازه وارد مرحله جوانیام شدهام. تازهگی ها مفاهیم جدیدی کشف کرده ام، شاید برای خیلیها بدیهی بوده. از تفکر نردیام فاصله گرفتهام و از معمولی زندگی کردن لذت میبرم. من خاص نیستم و این مهمترین خاصیت من است!
دوباره هیجان زدهام، شوق یادگیری را در من بیدار کرده! استاد است به تمام معنایش! برای منی که این همه بدی استاد سابقم را دیدهام مثل دوره درمانی میماند. وقتی سوالی میپرسد که نمیدانم یا در لحظه نمیتوانم جواب دهم آنقدر جنتل کمک میکند که ناخواسته جواب به سراغم میآید! دارم آموزش میبینم، این بار از یک دانشمند واقعی! شاید به گروهش پیوستم... گاهی با استاد سابقم مقایسهاش میکنم. خودم را هم با آن موجود قبلی مقایسه میکنم. به یک موجود روانی تبدیل شده بودم. شبهای قبل از میتینگ را نمیخوابیدم که بتوانم در محاکمهای که قرار است روز بعدش شوم پاسخگو باشم... جواب هم نمیداد! کلا کار کردن با استادی که رفتار متهاجمانه دارد برای من غیر ممکن است. وقتی جواب نمیگرفت کارها سعی میکرد احساس گناهی را به تو القا کند. اینکه پول میگیری برای همهی اینها! برایش مهم نبود که هفتهای بیست ساعت بیشتر وقت گذاشتی، دنبال هفتهای بیست ساعت کار مفید بود. هفتهای بیست ساعت نتیجه... همهي اینها را میشود به پای تازه کاری او و من گذاشت. شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد...
وقتی با تجربه الانم به کل قضیه نگاه میکنم میبینم مشکل اساسیتر از این حرفهاست. آموزش بخش بزرگی از کار است که همیشه نادیده گرفته شده. او هم از فرهنگ مهندسپروری آمده، جایی که آدمهای نتیجه گرا موفق میشوند. نمیتوان آدمی را بهخاطر چیزی که هست سرزنش کرد. من تفکر نتیجهگرا نداشتم، مدلهای ابسترکتی که ذهنم میساخت به این درد میخورد که در دراز مدت، با راهنمایی استادی که راه را رفته به نتیجه برسد. همه چیز اما باید با سرعت انجام میشد. استادی که تنیور ترک باشد و برایش چیزی جز گرفتن تنیور تعریف نشده باشد همین است دیگر. امیدوارم که من هیچ وفت کاریکاتوری مسخره نشوم از بیسوادی، غرور، دورویی، فرصتطلبی و نادیده انگاری.
وقتی راجع به خصوصیات بدش فکر میکنم میبینم اینها خصوصیاتی بود از او که باعث شد من آسیب ببینم اما ته ذهنم خصوصیات خوبش را هم میبینم. او همیشه آماده یادگیری بود، شرایط سخت برایش محدودیت نمیآورد. کاری را که باید انجام دهد تمام میکرد. همیشه پر انرژی و خوش رو ظاهر میشد. ته دلش همهی احساساتت را میفهمید. پیگیر کارهایش بود به شدت. از نظر معیارهای (تخمی) جامعه هم همه چیز را داشت.
امروز آخرین روز ترم بهاری بود، آخرین روزی که به طور رسمی از استاد سابقم جدا شدهام! دیگر هر کاری که کنم جزو وظیفه ام نیست و توبیخ و بازخواستی هم در کار نیست. باید ورژن ژورنال مقالهای را که از ماها قبل قرار بود سابمیت کنم تمام کنم. یک ماهی کار دارد! باید تمامش کنم. مدتی که تز مینوشتم ریسرچی نکردم و به قول استادم باید احساس بدی کنم راجع به پولی که گرفتهام.
در من چیزی گم شده است، در من پدیده هایی زاده شدهاند، در من شوقی بیدار میشود گاهی... دوستش ندارم! گاهی، تحسیناش میکنم اما. شجاع میشود، میشکند، میسازد، امیدوار است اما گم میشود...یکنواختیاش را از دست میدهد، یکپارچه نیست. گاهی از دور که نگاهش میکنم هیچ تکه یکپارچه ای نمی بینم. لوزر است، اما هنوز قبول نکرده. در مرامش باختن نیست، میشکند اما باز تکه ها را می سازد... نمیدانم از جانم چه میخواهد. حریص است, آسایشم را میگیرد. نمیگذارد یک گوشه پیدا کنم برای خودم بمیرم...
از دستش شاکی میشوم. او درون من است. میخواهد خودش را بشناسد اما یک لحظه بدون تغییر نمی ماند. وقتی ایست میدهم آرام و قرار ندارد، گاز میگیرد و لگد می زند.
اوست که هیجان زده میشود و به شوق میآید. احساساتش شدید است، در نگاه اول عاشق میشود، هی باید آرامش کنم و برایش توضیح بدهم که ببین، عاقلانه نیست، بشین یک لحظه!چکارش کنم؟
من آدم افسرده و آرامی هستم. احساساتی نیستم. قرار است آرام کار خودم را کنم. نمیگذرد لعنتی!
باز شب از نیمه گذشت، طلسم شادکامیام نیمهشبها میشکند... مثل یک سیاهچاله میماند، سوال جواب میکنم خودم را. اصلا یک نوع خودآزاری است گویا. دلم میخواست برگردم ایران. دوسال شده دیگر...اصلا نمیفهمم این حسم را، دلایل زیادی دارم که دلم را خوش کنم، مثلا همین ماهی که دیشب کامل بود. مهتابی است هوا و من نشستهام زیر یک درختی که بیرون ساختمان یونیون است. هوا کمی خنک است، درسی را که خواندهام دوست داشتهام. همه چیز کامل و خوب است. دلم میخواهد قدم بزنم، هوا هوای راه رفتن است. شاید بر عقل دور اندیشم شوریدم و خودم را به تاریکی خیابان سپردم. اگر دیگر نیامدم یعنی دیگر همانجا ماندهام، درون تاریکی.
قلبم تند تند میزند، از ظهر که یک قهوه سرد اسپرسو با سایز بزرگ خوردهام اینجوری است. کافئین برایم تپش قلب آورده، تمام هم نمیشود لعنتی. میگویند روی میگرن هم اثر میگذارد اما مگر میشود ترک کرد. یا قهوه را باید ترک کرد یا خواب بودن کل روز را باید پذیرفت. لعنتی نمیشود خوب!
سرم را میگذارم روی کتابم و به صدای تپش قلبم گوش میکنم، به این فکر میکنم عجب انرژیای دارد، همش میتپد برای خودش. اصلا نمیدانم چکارش کنم، کاش میشد بهش بگویی آرامتر، نمیبینی اینجا کسی خوابیده. اشتیاقم را میگویم، یا حتی انگیزه...
هی دنیا را بگیر هی بگیر هی تلاش کن... گوشه ی اتاقم را میخواهم، تنهایی را...
داشتم به این همه جدی گرفتنهای بیموردی فکر میکردم، این همه تلاش، سختی و زحمت. این همه اولویت تعیین کردن و به دنبال چیزهایی رفتن که آینده نامعلوممان را شاید بسازد. ۲۴ ساله ام، مستقل زندگی میکنم و احتیاجی به درآمد کس دیگری ندارم. اعتقادات مختلفی را آزمایش کردهام، با آدمهای متفاوتی گشتهام و در همه جای دنیا دوست و آشنایی سراغ دارم. کلا زندگیای که تنوع آدم نداشته باشد برایم خستهکننده میشود. با همهی اینها بیشترین سختیها را به خودم تحمیل کردهام برای گرفتن یک دکترای بیخود، چیزی که خیلیهای دیگر سادهتر بدستش میآورند و نهایتا بیشتر ازش استفاده میکنند. ریسرچ را دوست دارم، هیجان زده میشوم وقتی ببینم چند فرمول به ظاهر بیمعنا چه مفهومی را منتقل میکند. اما الان میبینم که این ها همهي آن چیزی نیست که من از زندگیام میخواهم.
۲۴ ساله ام، تنها زندگی میکنم، بیشتر ساعتهای روزم را با خودم میگذرانم. همهی آدمها را از دور دوست دارم، نزدیکتر که میشوند دنیایم را به هم میریزند. همیشه نشان دادهام که احتیاجی ندارم به کمک کسی. نسل مادرهایی که ما را تربیت کردهاند دنبال این استقلال بودهاند. گویا همهچیزی که از خوشبختی داشتهاند در مقابل این استقلالی که ما داریم هیچ بوده. باید به خودم یادآوری کنم، اینکه الان هم این چیزها را تازه دارم درک میکنم.
احساس میکنم روزگار با من بازی میکند، میخواهد استقامتم را بسنجد. نمیدانم قرار است چطور آدمی شوم، اما میدانم چه چیزی با آینده من جور نیست. او هم کسی است که آیندهاش با من یکی نیست میخواهد بگوید بیا، با هم باشیم، برمیگردیم و زندگیای میسازیم. با اصول و ساختار زندگی کردن روش من نیست، این را مطمئنام. فرصتی نمیدهم تا حرفش را بزند...
گفت آسان گیر برخود کارها کز روی طبع سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوشاین مدت مثل یک مسابقه سنجش استقامت بود، اما هرچه بیشتر تحمل میکردم مشکلات جدیدتر و سنگینتری پیدا میشد. آسان میگیرم از این به بعد! گاهی نمیشود همهچیز را یکجا درست کرد. باید کم کم ساختش، مرحله به مرحله آجرها را چید...
دارم دانشجوی ریاضی میشوم! ریاضی خواندن همیشه آرزویم بوده، هیچوقت جرئتاش را نداشتم که همهی چیزهای نرمالی که داشتم را کنار بگذارم و به سمتی شنا کنم که کسی آنطرفی نمیرود. مهندسی را دوست دارم اما آدماش نیستم. برای من اینقدر نتیجهگرا کار کردن جواب نمیدهد. مثبت اندیشیام اینبار ریشهای عمیق دارد. از جنس خوشخیالی نیست. اینبار ریاضی میخوانم تا ابزار کارم شود، من برمی گردم روزی...
حس گم گشتهای را دارم در دیاری آشنا. دنیایم جدا می شود گاهی، از همه چیز و همه کس. از همهی اتفاقهای خوب و بدش جدا می شود و میرود به عمق، آنجایی که خودش هست و خودش. احساسی که نسبت به آنجا دارم میگوید یک نفر آنجا لم داده، هوا خنک است، نسیمی هر از گاهی میوزد. صدای پیانو پیوسته شنیده میشود. آری درون من کسی نشسته آرام که همواره کلاسیک گوش میکند و لم داده. این بیرون شخصیتهایی که میبینم متفاوت است، باید قوی باشد باید خوب کنترل کند، باید همهی این ها رو هندل کند...استادم اذیت میکند، تحقیر میکند، به راحتی دروغ میگوید... من تحمل میکنم، فقط به این امید که یک ماه مانده تا تمام شود. روزهای سختی است...
در موقعیت پرفشاری هستم و این فشار هم صرفا به خاطر سطح توقع خودم بوجود آمده. باید مشکلات را به موقع حل کرد، رابطه ها را به موقع تمام کرد، با آدم ها به موقع حرف زد... همهی اینها جرئت میخواهد. ریسکپذیری الزاما به معنای تصمیمگیری سریع نیست، بهینهنگری مهمترین چیزی است که باید در نظر گرفت...هنوز تا ۱۵ اپریل یک هفتهای مانده، همه میگویند بعد از آن به سراغشان بروم، بیشتر استادها این هفته در سفر بودند. ددلاین پشت سر هم میآید، کارهایی که باید یکی یکی انجام داد.
این وسط باید سوالهای اساسیای را جواب بدهم، اینکه آیا واقعا این همان چیزیاست که از زندگی میخواهم؟ این نوع زندگی آکادمیک را. این پنج سال از بهترین سالهای عمرم را میخواهم واقعا در این شهر بگذرانم؟ دیگر بیتجربگی را هم نمیشود بهانه کرد. ریسرچ سخت است، سخت کوشی میخواهد،پیوسته کار کردن میخواهد، آیا همهی اینها را میخواهی؟ آیا جرئت این را داری که با خودت رو راست باشی؟
راستش ریسرچ برایم جزو لذتبخش ترین کارهاست، شاید همان جاذبهای که به آدمهای تحلیلگر دارم باعث میشود این زندگی را بخواهم. وقتی درگیر بحث و آنالیز روابطی میشوم که تا روز قبلش برایم فرمولی بودند بر کاغذ پارهای هیجان زده میشوم، اما زندگی واقعی گویا اینها نیست...
آدمها دردهای خودشان را دارند، مشکلات هرکس برای خودش بزرگ است و برای آن دیگری دغدغهای از سر بیدردی. گاهی صرفا ضربهای که دیدهای درد دارد اما مهم این است که آگاه باشی و به موقع واکنش نشان دهی.
دلم روشن است، خوب پیش میرود، این را در موقعیتی میگویم که ۳۷ روز دیگر مانده به ویزایم. میدانم که درست میشود...
.
.
.
امروز بعد از مدتها برقی به چشمانم بازگشت، روشناییای که از ذوق زدگی میآید. بعد از مدتها با یک نفر حرف زدم که علم را میفهمید. در همان پنج دقیقه اول عاشقاش شدم. مدتهاست که در نگاه اول عاشق کسی نشده بودم! من به هوش آدمها معتادم، از دیدن هوشمندیشان به وجد میآیم. تفکر تحلیلی و آنالیزگرشان را که میبینم از خود بیخود میشوم آدمهای باهوش مرا شیفته خودشان میکنند. شاید صرفا هوش هم نباشد، یکجور روشن بودن است، روشن فکر کردن. هر چه هست شوقی را در من بیدار میکند. شوفی که شاید مدتها بود خفتهاست. بعد از مدتها لبخند به لبانم بازگشت. پر انرژی شدم... آری من امروز باز در نگاه اول عاشق شدم...
منطق مثل پتک محکمی میخورد به همه اطرافم. ترسم از این است که ضربه بعدی متلاشیام کند... آزمون سختی است...فرصت، خیر یا بد بیاری... هرچه که اسمش را بگذاریم باعث شده که مجبور به تغییر شوم. پوستم کنده شده و درد همه وجودم را گرفته. استرس کوچکترین چیزیاست که باید کنترلاش را داشته باشم... اینجا صرفا نق زدنم هست...
روحیه توجیهگریام را باید به کار بگیرم...
چطور شود نمیدانم...
پرنده کوچک زخمیای را میشناسم که چیزی نمیخواهد جز آشیانهاش را. کسی که آنقدر آشیانه را دور میسازد باید محتاطانه تر پرواز کند... پرنده ما آنقدر جذب پروازش شدهبود که شکارچی را نمیدید... حالا باید ادامه دهد...به بالهای خونیاش بگویید باید برسد...
پشتیبانی پدر و مادر آدم همیشه باعث دلخوشی است. شرایط ام سخت است، زندگیام را تا دو ماه آینده نمیتوانم حدس بزنم که به کدام سمت میرود... اما میدانم که این نیز گذراست، من نیز قویتر میشوم. وقتی دفعه اولت نباشد بهتر میدانی که اینها هم جزوی از زندگی است...آدم توجیه میکند و حال لحظهای خودش را بهتر میکند اما بدن آدم که میفهمد... تاثیرش را نمیتوانم انکار کنم...
همچنان تلاش باید بکنم، این را میدانم...
به شک میافتم. احساس میکنم درکم از واقعیت اطرافم یا برعکساش واقعیت از درک و فهم من دور است. یک لحظاتی را دیدهام، نتیجهگیری ام هم بهنظر خودم منطقی آمده خاطرهای هم که مانده در ذهنم باز منطقی است اما وقتی طرف مقابل رد میکند که وجود داشته به شک میافتم. من به خودم و به ذهنم و به بیتجربگیام مشکوکام. ذهنم شاید خیلی بدوی باشد، ظرفیت ندارد برای اینجور چیزها. نمیتواند تنهایی هندل کند، هنگ کرده... بازی عجیبی است روابط بین آدمها، عجیب و پیچیده. هر آدمی که اضافه شود معادلات فرق میکند. وقتی نتوانی درست ببینی و یک ناظر خارجی را وارد میکنی باز هم پیچیدهتر میشود.
دارم این روزها آب دیده میشوم، ترسم از این است که یکهو سیستم کلش هنگ کند. آنقدر تعداد ماجراها و فشار احساسیاش زیاد است که فکر کنم بعدترها فشارش را حس کنم. میدانم که دارم بیشترین حد توانم تلاش میکنم اما اگر یکهو به گا رفتم هم قابل درک است. از حد توان آدمیزاد خارج است دیگر.
من از این موقعیت خلاص میشوم. من میتوانم! باید بتوانم و این مهم است...
مشکلات زندگیام از بحران به فاجعه تبدیل شده، ویزایی که باطل شده و منی که با آینده نا معلوم خشکم زده...هنوز هم نمیتوانم باور کنم، یک اشتباه احمقانه بود همهاش. بیشتر برایم خنده دار است!
اما آدمهای مهربانی اطرافم هستند که درد اینها را کم میکنند...
قرصهایم را میخورم آرام ترم...
چطور شد اصلا؟ گیجم...
امسال یاد آن روزهایی افتادم که توی راه بودم چهارشنبه سوری را. اشتیاق رسیدن به جایی که شهر خودم بود و کسانی که بدون قید و شرط دوستم داشتند...
احساس میکنم دارم به اینجا هم به شکل شهر خودم نگاه میکنم کم کم...
هدیه روز ولنتاینام را از هوای اربانا گرفتم. سرما خوردگی و بدندرد. تنهایی مریض شدن هم حکایتی است. ذهن تراژدی ساز هم تمام غم و قصههایش را مرور میکند. اگر در این دنیا در هیچ چیزی خوب نبودم لااقل در خوابیدن نظیر نداشتم! رکوردهای تاریخیای هم زده بودم اما حالا که باید استراحت کنم بازی دیگری در آورده... کل غم غربت گلوله میشود زیر گلو. سردردی که شدتاش هر لحظه بیشتر میشود. درد فیزیکی با درد روحی در هم میپیچد و منی که در کنترل این دو ناتوان ام.
این شب را باید سحر کنم...
این بار میخواهم بگویم، شاید گفتنش تحملام را بیشتر کند. شاید هم دلیلی شود برای بهتر شدن. شاید باید بگویم، از نگفتههایی که دارم. از آن عظمت که روزی همهی زندگی من بود، از آن شوقی که روشنم میکرد. شاید هم از آن تاریکیای باید بگویم که در آن در جستجوی نوری بودم. باید از آن میگفتم، شاید خیلی زودتر از اینها. آه، همگی رفته و نقشی مانده سپید. منی ماندهام که نه میخواستم و نه داشتم. نه طلبی است و نه امید طلبی، نه خواستی مانده و نه تلاشی. اینها همه رفته اما نتیجهاش نه ناراحتیاست و نه افسردگی. آنجا فقط یادگاری مانده از نقشهای بسیار، شاید از زخمهای کهن. هرکدام یادآور نبردی.
زخمهایش را که نگاه میکرد چیزی نبودند جز یک نقش بر پیکری همیشه پوشیده، تندیسی در پستوی خانهای تاریک. دردها فراموش میشوند اما تندیس ها را نمادی میکنند آویزان در میدانهای شهر. اما به خاطر داشته باش، شهری که از نبرد باقیمانده یا تسلیم شده یا با دشمن تبانی کرده است. تندیس قهرماناناش را از میدانهایش میآویزد تا خاطرات آن تبانی را از یاد ببرد. پستوهای خانههایش اما پیکرههای زخمی را پنهان میکنند. زخمهای نتراشیده داستانی را میگویند از قدرت دشمن و ایستادگی قهرمان.
....
تلاش کردن و دست و پا زدن را دوست دارم، لااقل احساس زنده بودن میکنم. اما گاهی پرت میشوم در دنیایی دیگر. دنیایی خیلی دور... شاید هم نزدیک. دور از آدمها، دور از اتفاقات، دور از بودنها. آنجا دنیای من است... مهم نیست کی وارد آن دنیا شوم، همیشه آنجا همه چیز زیباست همه چیز بیرنگ است، حتی بی حادثه است.دست و پا که میزنم تلاش میکنم. اینکه نزدیک بمانم، اینکه دوستیهایم را حفظ کنم، اینکه حواسم به برنامه زندگیام باشد... فکر کنم برای همه همینطور است. همهي آدمها این دنیاها را دیدهاند اما هرکسی جور متفاوتی تنظیم میکند.
دلش تنگ میشود،این را میفهمم. نمیتواند خودش را کنترل کند و نشان ندهد. فرصت میخواهد اما فرصتی ندیده تا الان. کریسمس را برگشته کشورش اما از آنجا هم حواسش بوده...
آدمهای زیادی را هرروز میبینم، آدمها میآیند و میروند. تعداد آشناها آنقدر زیاد و آنقدر متفاوت است که خودم هم گیج میشوم. اما از این بین آدمهای کمی هستند که وقتی صحبت میکنند با تو یا میبینندت روحت را لمس میکنند. آدمهای کمی هستند که احتیاجی به توضیح ندارند... او هم یکی از اینهاست.
از منتظر بودن و ندانستن متنفرم. زود تصمیم میگیرم و زود هم اجرا میکنم. شروع کردن یک رابطه بازی کردن دارد. فرقی هم نمیکند ایرانی باشد یا خارجی. برای همه واضح فکر کردن و زود تصمیم گرفتن راحت نیست اما برای من منتظر ایستادن. آدم ها را زود طبقه بندی میکنم و کنار میگذارم، احساسم را هم همینطور. زندگی کوتاهتر از این است که منتظر بایستیم...
آهنگ که آرامتر میشود آدمها کنار میایستند، آدمها آنقدر به ریتم وضرب آهنگ توجهی نمیکنند، با جمع هماهنگ میشوند معمولا. نگاه که کرد دید تنها کسی هست که آن وسط مانده، حواسش پیش هماهنگ کردن قدمهایش با آهنگ بود، شاید هم اثر الکل بود که گیراییاش را کم کرده بود. آن وسط تنها بود و همه نگاه میکردند، پارتنر رقصاش خندید و گفت فکر کن شبیه جلسه کوال است. نگاهشان کرد و لبخند زد. همچنان هماهنگ بودند. فقط آهنگ است که میتواند رقص ایرانی را هماهنگ کند، اما او آن موقع به چیز دیگری میاندیشید. به آن آدم خجالتیای که از جمع کناره میگرفت همیشه، فکر کنم کسی آن بین او را ندیده بود. دیدماش اما فقط شستم را آن هم به هر دو علامت نشانش دادم، مدتی است که حبسش کردهام. نمیدانم او من است یا من باید او باشم...
یکی از مهمترین پارامترهای سلامت روحی consistency شخصیت است. تغییر کردن و تغییر دادن عادتهایی که طی بیست و اندی سال شکل گرفته اند این یکپارچگی را میگیرد. کم کم باید آن دره خالی را پر کرد.
آدم بیتجربهای که با سر شیرجه میزند را میشناسم، فقط امید دارم که تقریباش از عمق آب درست باشد.
زمستان به شهر باز گشته، با پیرهن سپید یکدستش. برفاش را اگرچه آرام، اما مدام میپاشد. اتاقم دو پنجره دارد و این تنها مایه دلخوشی این روزهای من است. یکیشان خورشید صبح را نشانم میدهد و آن دیگری خیابانی را که همیشه در حرکت است. حالم که بد میشود هر دوشان را میبندم و اتاقم را تاریک میکنم. آن وقت در آن فضای کوچکی که بین میز تحریر و تختم باز کردهام خودم را جا میدهم. آن وقت به این فکر میکنم که دنیا خیلی بزرگ است و گاهی آدم دلش جایی کوچک میخواهد. جایی که امن باشد. برای بعضی ها میشود آغوش مادرشان یا عشقشان و برای بعضی ها هم...
آدم فکر کن وسط تعطیلات باشه، میتینگ هم کنسل شده باشه اما باز استرس بگیره! اینکه ددلایناش ۲۰ روز دیگه است و هنوز داره اثبات ها رو مینویسه... بعد هی بره وقت تلف کنه هی وقت تلف کنه اونقدری که حالش به هم بخوره از وقت تلف کردنش...خواستم بگم یه همچین آدمی شدم من.
نگاه خیرهام به ساعتها میماند، هر کدام با یک مبدا زمانی ست شدهاند. ساعت های درون ساختمان یونیون را میگویم ...آوای پیانو کل لابی جنوبی را به لرزه درآورده، نوازنده قطعاتی از شوپن و شوبرت را استادانه میزند و من همچنان خیالم پیش ساعتها مانده...قرار است بنویسم، اینبار بیش از یک هفته فرصت دارم. پست داکمان امروز گفت که هفته دیگر نیست. امیدوارم به فنا نروم! زندگی منظمی ندارم و همین میتینگهای دوبار در هفته بود که کمکام میکرد پیشرفت داشته باشم.
کارت پستالی را که با کادوی فریبا فرستاده بودم ایران باعث گریه مامان شده بود، شعر بنفشهها را نوشته بودم درونش...
میگفت مراقب باش، آدمها پشت سرت زیاد حرف میزنند، میگفت حواست باشد چه حرفی را کجا میزنی میگفت... متنفرم از تمامی گفته ها و تمامی آدمهایی که مجبورم میکردند مراقب باشم! که خودم نباشم...
میچرخم و میچرخم، هر ضرب آهنگ معادل یک حرکت است، استپ های هشت بیتی، باید یاد بگیری فالو کنی و بیت را رعایت کنی، کم کم حافظه ماهیچههایت شکل میگیرد و دیگر لازم نیست به این فکر کنی که قدم بعدی را کجا میگذاری... کافی است لبخند بزنی و چرخ بخوری...
صفحه تک در پس زمینه لپتاپم همیشه باز است، یکی دو مقاله نخوانده همیشه در آن پایین چشمک میزند و ایمیلم که همیشه بازاست و آن چراغ همیشه سبز جیمیلم نشاندهنده این است که زندهام و این چنین است که آرامش دارم...